بخش چهارم

این مدرسه تا كلاس نهم داشت یعنی شش كلاس ابتدایی و سه كلاس سیكل اول متوسطه. من تا كلاس نهم در این مدرسه تحصیل كردم. برادر بزرگتر من و دو برادر كوچكترم نیز در همین مدرسه تحصیل كردند.

وضع مدارس دیگر هم به جز اینكه اغلب چندان محیط مذهبی نداشتند شبیه مدرسه‌‌ی ما بود. سیكل دوم را كه در واقع از كلاس دهم تا دوازدهم و یا چهارم تا ششم متوسطه را شامل می‌شد در دبیرستان حیات شیراز تحصیل كردم. اما قبل از ادامه‌‌ی این مطلب باید به واقعه‌‌ی مهمی كه در زندگی ما رخ داد اشاره كنم و آن فوت مادرم بود. تازه دوران ابتدایی را تمام كرده بودم كه مادرم به بیماری سرطان دچار شد. اعمال جراحی و مداواهای انجام شده چندان مؤثر واقع نشد زیرا سرطان پیشرفته بود و به اصطلاح پزشكی متاستاز داد و این بار در چند نقطه‌‌ی دیگر ظهور كرد. پزشكان باز هم پیشنهاد جراحی دادند اما مادرم كه فهمیده بود جراحی علاج قطعی نیست حاضر به عمل جراحی دیگری نشد. از آنجا كه مادرم خیلی مذهبی و متدین بود و همیشه آرزوی زیارت كربلا را داشت تقاضا كرد كه قبل از فوت او را به كربلا بفرستند. چون پدرم نمی‌توانست بچه‌ها را كه اغلب خردسال بودند تنها بگذارد بنابراین مادرم همراه یكی از زنان فامیل روانه‌‌ی كربلا شدند. پس از بازگشت از كربلا بیماری به تدریج شدت یافت. كوچكترین خواهرم كه در این هنگام یكسال بیشتر نداشت نیز در این میان بیمار شد و در اثر اشتباه پزشك و تجویز داروی بیش از اندازه فوت كرد. یك ماه بعد از آن یعنی در مرداد ماه سال ۱۳۳۶ مادرم بدرود حیات گفت. فوت مادرم برای همه‌‌ی ما و به خصوص پدرم خیلی سخت بود. تا مدتها غم و اندوه بر محیط خانه‌‌ی ما سایه افكنده بود. پدرم از آن پس تا هنگام وفاتش در هیچ مجلس شادی و مهمانی شركت نكرد. دیگر برای خود هیچ چیز نمی‌خواست و تمام زندگی‌اش را وقف بچه‌ها كرد. هنوز از بهت مرگ خواهر و ضربه‌‌ی هولناك مرگ مادر بیرون نیامده بودیم كه برادر كوچكم عبدالله نیز یكسال پس از مرگ مادرم در اثر تصادف با اتوموبیل از بین رفت. این غم آخر دیگر واقعاً كمر پدرم را شكست. در عرض چند سال به اندازه‌‌ی بیست سال پیر شد. به فاصله‌‌ی كوتاهی مادربزرگ پدری و مادربزرگ مادری‌ام هم فوت كردند. مصیبت پشت مصیبت وارد می‌شد. اما چه می‌شد كرد. دنیا همین است و انسان جز اینكه با غمها بسازد راه دیگری ندارد.

در هر حال با پشت سرگذاشتن این وقایع بود كه من وارد سیكل دوم دبیرستان شدم. در آن زمان سه رشته‌‌ی دبیرستانی وجود داشت كه ریاضی، طبیعی و ادبی بودند. رشته‌‌ی‌ انتخابی من رشته‌‌ی‌ ریاضی بود. دبیرستان ما رویهم‌رفته دبیرستان خوبی بود. مدیری داشتیم كه خیلی جدی بود. بسیار مرتب و شیك‌پوش بود. اغلب در دفتر خودش بود و زیاد بین بچه‌ها ظاهر نمی‌شد و به همین خاطر هم ابهت زیادی داشت. تأكید داشت كه دانش‌آموزان پس از پایان وقت مدرسه، بلافاصله به خانه بروند و ابداً در خیابانها گشت نزنند. علت آن هم این بود كه آن روزها پسرهای دبیرستانی (سیكل دوم) یكی از تفریحاتشان این بود كه به اصطلاح آن زمان، دنبال دخترها بیفتند و گاهی متلكی هم بپرانند. بعضی از پسرها یك دختر خاص را نشان كرده و دنبال او راه می‌افتادند و به اصطلاح از مدرسه تا خانه او را اسكورت می‌كردند. البته معمولاً دخترها هیچ محلی به پسرها نمی‌گذاشتند زیرا حفظ نجابت و عفاف برای دخترها بسیار مهم بود ولی پسرها به همین كه در خیال خود آن دختر را متعلق به خود بدانند و او را دنبال كنند خوش بودند. به هر حال مدیر ما روی این موضوع خیلی حساس بود و اگر پسری را در خیابان می‌دید حتی اگر برای خرید به خیابان آمده بود روزگارش را سیاه می‌كرد. مجازاتی هم كه برای بچه‌ها در نظر گرفته بود خیلی مؤثر و ابتكاری بود. بدین صورت كه برخلاف بعضی مدارس كه روی كوتاه كردن موی دانش‌آموزان خیلی اصرار داشتند، او معمولاً تأكیدی بر كوتاه كردن مو نداشت اما اگر دانش‌آموزی را در خیابان می‌دید و یا شكایتی از طرف دبیران از او می‌شد دانش‌آموز را از كلاس محروم می‌كرد تا برود و مویش را كوتاه كند و این از هر مجازاتی برای بچه‌ها بدتر بود. خوشبختانه این مدیر صاحب اتومبیل بود و یك فولكس آبی‌رنگ داشت و بچه‌ها اگر در خیابان بودند به مجرد پیدا شدن این فولكس وارد اولین مغازه شده و تا گذشتن ماشین مدیر خود را در مغازه مشغول و در واقع پنهان می‌كردند. لازم به ذكر است كه در آن هنگام اتومبیل شخصی و به طور كلی اتومبیل زیاد نبود. در مدرسه‌‌ی ما غیر از مدیر هیچكس اتومبیل نداشت. بسیاری از مدارس دیگر حتی مدیرشان هم ماشین نداشت. تعداد ماشینهای عبوری در خیابانها هم زیاد نبود و به همین دلیل اتومبیل فولكس آبی‌رنگ مدیر ما از چند صد متری دیده می‌شد.

مدیر ما در انتخاب دبیران مثل اغلب مدیران دیگر تنها دروس ریاضی و فیزیك و شیمی را مد نظر داشت و سعی می‌كرد كه تا حد امكان دبیران خوب شهر را برای این دروس به مدرسه‌اش بیاورد و برای درسهای دیگر زیاد اهمیتی قائل نبود. به همین خاطر به غیر از كلاسهای ریاضی و فیزیك و شیمی بقیه‌‌ی كلاسها در واقع ساعات تفریح بچه‌ها را تشكیل می‌داد. سرتاسر این كلاسها به شلوغی بچه‌ها و توی سروكله‌‌ی هم زدن و آزار و اذیت دبیران می‌گذشت. البته این وضع از تفكر حاكم بر آموزش و پرورش و به اصطلاح آن روزها «فرهنگ» سرچشمه می‌گرفت. تفكری كه هنوز هم كم و بیش حاكم است. دروس ریاضی و فیزیك و شیمی چون دروس اصلی برای رشته‌های مهندسی و پزشكی و علوم است و در رشته‌های عمده و نان‌وآب‌دار دانشگاهی ایران حائز اهمیت است مهم تلقی می‌شوند و بقیه‌‌ی دروس هریك بر اساس ملاحظاتی در برنامه گنجانده‌ شده‌اند كه البته اگر امكان تدریس صحیح آنها وجود داشته باشد لازم هستند ولی با وضعیتی كه تدریس می‌شد و می‌شود واقعاً جز پركردن وقت و ایجاد سرگرمی برای معلم و شاگرد كمتر فایده‌ای از آن حاصل است. دانش‌آموزان ما سالها عربی، زبان انگلیسی، فارسی و ادبیات، تاریخ، جغرافیا، زمین‌شناسی و علوم‌طبیعی و غیره را می‌آموزند اما از هر یكصد دیپلمه (اگر در كلاسهای خصوصی و خارج از مدرسه نیاموخته باشد) به زحمت می‌توان چند نفر را پیدا كرد كه بتواند نیازهای اولیه‌‌ی‌ محاوره‌ای را به زبان عربی یا انگلیسی بیان كند و یا بتواند یك متن حتی ساده را به این زبانها بخواند و بفهمد. از تاریخ هیچ نمی‌دانند و فقط شاید چند نام در خاطرشان مانده باشد. زمینه‌های دیگر نیز هیچیك وضع بهتری ندارند.

در واقع اگر نیت كسانی كه در ابتدا این برنامه‌ها را نوشته‌اند خوب هم بوده متأسفانه هیچ تلاشی در راه ایجاد لوازم و مقدمات آموزش صحیح انجام نشده است. نه دبیران آموزش كافی دیده‌اند نه امكانات آموزشی فراهم بوده است و نه حتی هدف از این آموزشها روشن بوده است.

با گذشت زمان این مسأله به مراتب بدتر شده است. امروزه مدارس ما فقط تهیه‌كننده‌‌ی مواد خام برای كنكور و دانشگاه هستند. هیچكس به این سؤال ساده پاسخ نمی‌دهد كه آیا آموزش دبستانی و دبیرستانی فقط برای كسانی كه می‌خواهند ادامه‌‌ی تحصیل دهند برنامه‌ریزی شده و یا اینكه اهداف دیگری هم دارد؟ اگر فقط برای دانشگاه است با توجه به اینكه فقط ۱۰ تا ۲۰ درصد فارغ‌التحصیلان دبیرستانها می‌توانند وارد دانشگاه شوند پس ما وقت و عمر و انرژی بقیه و امكاناتی را كه صرف آنها شده است هدر داده‌ایم. و اگر نه، هدف دیگری هم وجود دارد آن هدف چیست؟ دیپلمه‌‌ی ما چه مزیتی از ۱۲ سال تحصیل به دست آورده است؟ البته من منكر نقش پرورش‌دهنده‌‌ی محیط مدرسه و به هر حال رشد فكری بیشتر یك مدرسه رفته نسبت به كسی كه نرفته نیستم ولی آیا هدف فقط همین است؟ اگر چنین باشد این هدف را با هزینه‌‌ی كمتر و انرژی مختصرتر هم می‌توان به دست آورد.

تصور كنید كه مثلاً مقرر شود كه دانشگاهها برای مدتی نامعلوم تعطیل خواهند شد و یا از این پس دانشگاه هیچ مدركی صادر نخواهد كرد. فكر می‌كنید در آن صورت آموزش و پرورش ما با چه استدلالی دانش‌آموزان را ترغیب به آموختن دروس خواهد كرد؟ اصلاً در آن صورت چند نفر حاضر خواهند شد سالهای آخر دبیرستان را به اتمام برسانند؟

به هر حال دوران دبیرستان ما مصادف شد با تحولات سیاسی جدیدی كه در ایران شروع شد و تأثیر عمده‌ای در وقایع آینده داشت و من در اینجا به اختصار به شرح این تحولات می‌پردازم:

در آن سالها مثل همیشه كانون اصلی فعالیتهای سیاسی در تهران بود اما خیلی بیش از الآن. علت این بود كه مسافرت كردن به سهولت و عمومیت الآن نبود و خانواده‌ها نیز به صورت فعلی در شهرهای مختلف و به خصوص تهران پخش و پراكنده نبودند. وسایل خبری هم كه عمدتاً در اختیار و تحت كنترل دولت بود. لذا اخبار به سرعت امروز پخش نمی‌شد و مراودات سیاسی با تأخیر و كندی صورت می‌گرفت. البته در شهرهایی كه دانشگاه داشتند وضع بهتر بود. در شیراز در آن زمان دانشگاه شیراز دارای دانشكده‌‌ی پزشكی، كشاورزی و ادبیات بود. دانشكده‌‌ی‌ پزشكی با تلاش دكتر قربان، از پزشكان مشهور شیراز راه‌اندازی شده و با سیستم نسبتاً پیشرفته‌ای اداره می‌شد. استادان ایرانی و خارجی آن اكثراً متبحر و مسلط بودند. زبان تدریس لااقل در مورد استادان خارجی و نیز كتب مورد استفاده، انگلیسی بود كه تأثیر مهمی در دستیابی دانشجویان به علوم روز داشت. دانشكده‌‌ی كشاورزی از تبدیل دانشسرای كشاورزی به دانشكده ایجاد شد. دانشكده‌‌ی ادبیات به همت مرحوم دكتر لطفعلی صورتگر كه خود اهل شیراز و در شعر و ادبیات و نیز زبان انگلیسی صاحب‌نظر بود در مجاورت آرامگاه حافظ تأسیس شد. برادر من نیز لیسانس خود را از این دانشكده گرفت و دو سال قبل از اینكه من دیپلم بگیرم برای ادامه‌‌ی تحصیل به تهران رفت. رفتن برادرم به تهران فرصت خوبی برای من هم پیش آورد كه بتوانم گاهی به تهران نزد برادرم بروم و به خصوص چون برادرم در خوابگاه امیرآباد تهران (به عنوان دانشجوی فوق‌لیسانس) اقامت داشت رفت و آمد من به تهران سبب می‌شد كه تا حدودی در جو دانشجویی آن زمان كه سازنده و پرتحرك بود قرار بگیرم.

در آن زمان امكانات رفاهی دانشجویان ناچیز بود و اكثر آنها با وجه مختصری كه از خانواده‌‌ی خود از شهرستانها دریافت می‌كردند زندگی می‌كردند. وضع معیشتی بسیاری از آنها بسیار بد بود. با اینهمه سرزندگی و حساسیت آنها نسبت به امور سیاسی و اجتماعی زیاد بود. در مورد استادان نیز تقریباً‌ همین وضعیت وجود داشت. غیر از عده‌ای كه از رجال و دست‌اندركاران مقامات مملكتی بودند و یا صاحب اسم و رسم بودند زندگی مالی بقیه تعریف چندانی نداشت. با وجود این از نظر استقلال رأی و علاقمندی و پای‌بندی به اصول و اعتقادات خود و علاقه به كار و پیشرفت، دانشجویان قابل تحسین بودند و این دلایل مختلفی داشت كه از جمله‌‌ی آنها وجود محیط مساعد برای رشد اینگونه خصوصیات بود. هدف فقط گذران زندگی یا كسب درآمد بیشتر و یا ارتقاء شغلی و اجتماعی نبود بلكه در كنار اینها و اغلب مهمتر از اینها حفظ اصول و علاقه و ایمان به باورهای حرفه‌ای و علمی و ادبی و سیاسی نیز وجود داشت.

به همین دلایل دانشگاه پایگاه تفكرات و تحركات سیاسی و اجتماعی بود. دانشجو نیز غیر از اینكه ارزشهای علمی داشت ارزشهای سیاسی اجتماعی را نیز دارا بود و شاید بیشتر احترام و توجه و علاقمندی جامعه به دانشگاه و دانشجو از اینجا سرچشمه می‌گرفت كه حتی هنوز هم این طرز تلقی از دانشجو در جامعه وجود دارد. در كمتر نقطه‌ای از دنیا اختلاف ارتفاع بین محصل و دانشجو اینقدر زیاد است و این به نظر من بیشتر دلیل سیاسی دارد زیرا معمولاً محصل سیاسی نبود ولی دانشجو معمولاً سیاسی بود. عشق و علاقه‌‌ی شدید به دانشجو شدن در بین محصلان به نظر من نه فقط به خاطر امكانات بعدی ورود به دانشگاه و فارغ‌التحصیل شدن از آن، بلكه بیشتر به خاطر اهمیت و اعتبار دانشجو در جامعه بود كه كم‌كم به صورت یك سنت درآمد و پایدار گشت.

البته در اینجا منظور من این نیست كه منكر علاقه‌‌ی تاریخی ایرانیان به كسب علم و دانش شوم كه خود یكی از دلایل اصرار بر ادامه‌‌ی تحصیل است، (هرچند كه در بسیاری موارد و مقاطع تاریخی محدوده‌‌ی این علم و دانش متناسب با نیازهای زمان نبوده یا نیست) بلكه توجه شدید مردم به دانشجو شدن مورد نظر من است.

نكته‌‌ی جالب توجهی كه ذكر آن در اینجا بی‌مورد نیست اینكه با وجود مشكلات زیادی كه در امر مسافرت، هزینه، اقامت و غیره بر سر راه افراد كم‌درآمد و عمدتاً‌ شهرستانیها وجود داشت و اینكه كنكور هر دانشگاه اغلب در همان دانشگاه برگزار می‌شد و این لازمه‌‌ی مسافرت به شهر یا شهرهای موردنظر برای كنكور  دادن بود با اینهمه شانس ادامه‌‌ی تحصیل عادلانه‌تر بود. زیرا كنكور دادن و تدریس برای قبولی در كنكور و تست‌زدن به صورت یك تخصص درنیامده بود. قبولی در كنكور بیشتر به مطالعه‌‌ی خود فرد از همان كتب دبیرستان مربوط بود نه به شركت در دهها كلاس خصوصی پرهزینه از سالهای اول دبیرستان. به همین خاطر توزیع دانشجویان از نظر مبدأ با وجود اینكه سهمیه‌‌ی مناطق و نظایر آن مطرح نبود عادلانه بود. اگر دقت كنید بیشتر دانشمندان و متخصصان و استادان قدیمی را زاده‌های شهرستانها تشكیل می‌دهند. این وضعیت البته نتایج سیاسی اجتماعی دیگری هم داشت. یكی اینكه اغلب دانشجویان از خانواده‌های مرفه نبودند و در نتیجه حساسیت سیاسی اجتماعی بیشتری داشتند. دیگر اینكه بسیاری از خانواده‌های مرفه نمی‌توانستند فرزندانشان را وارد دانشگاه كنند و تنها راه برای آنها اعزام بچه‌ها به خارج بود كه بسیاری مایل به این كار نبودند.

از این رو رژیم به این فكر افتاد كه دانشگاهی درست كند كه بیشتر اختصاص به پولدارها داشته باشد و با اخذ شهریه‌‌ی‌ سنگین، تقاضای آن را برای افراد معمولی از بین ببرد و كنكور هم برای آن حذف شود و یا به همان دلیل وجود شهریه‌‌ی سنگین بین متقاضیان معدود ثروتمند برگزار شود. به این ترتیب بود كه دانشگاه ملی ایران (دانشگاه بهشتی فعلی) تأسیس شد. طبیعی بود كه این دانشگاه مطلوب رژیم بود زیرا علاوه بر اینكه در آن از تشنجات سیاسی و اعتصاب خبری نبود باعث جلب رضایت ثروتمندان و طبقه‌‌ی حاكم نیز می‌گردید.

اما این پروژه چندان موفق از كار درنیامد و مردم هم آن را خیلی جدی نگرفتند و ضمناً قابل توسعه به تمام آموزش عالی نیز نبود و دانشگاههای دولتی و در رأس آنها دانشگاه تهران همچنان كانون دانشگاهی و آموزش عالی كشور باقی ماندند.

پس از آن پروژه‌‌ی دیگری در دستور كار مقامات آموزش عالی رژیم قرار گرفت و آن ایجاد دانشگاه پهلوی بود. عواملی كه باعث ایجاد این دانشگاه شد متعدد بودند اما از بین آنها مهمتر از همه می‌توان به مورد زیر اشاره كرد: می‌دانیم كه دانشگاههای اولیه در ایران اقتباسی از دانشگاههای اروپا بودند زیرا علاوه بر وابستگی حكومتهای ایران به سیاستهای اروپایی، تحصیلكرده‌های ایران عمدتاً فارغ‌التحصیل دانشگاههای اروپا و به خصوص فرانسه بودند. به همین دلیل زبان خارجی اغلب دانشگاهها زبان فرانسه بود و لغات فرانسه نیز بیش از واژه‌های دیگر در زبان روشنفكری ایران متداول گشته بود كه هنوز هم كم و بیش همین‌طور است. علاوه بر آن مبادلات فرهنگی بین ایران و اروپا از آغاز زیاد بود. اما پس از كودتای ۲۸ مرداد و افزایش نفوذ ایالات متحده در ایران و نفوذ روز‌افزون این كشور در امور سیاسی ایران، بدیهی بود كه آمریكاییها در صدد نفوذ فرهنگی نیز برآیند كه لازمه‌‌ی آن در درجه‌‌ی اول ایجاد یك دانشگاه آمریكایی در ایران بود. از این گذشته، با افزایش تعداد تحصیلكرده‌های ایران در آمریكا و گسترش روز‌افزون زبان انگلیسی و نیز پیشرفتهای عظیم فنی و علمی آمریكا،‌ دانشگاهها و فرهنگ آمریكایی روز به روز برای بسیاری از تحصیلكرده‌ها و نیز دست‌اندركاران حكومت جذابیت بیشتری می‌یافت. رژیم شاه همانطور كه از نظر سیاسی مرتباً به آمریكا نزدیكتر می‌شد از اروپا فاصله می‌گرفت و بدیهی بود كه فكر متحول كردن سیستم آموزشی (حداقل آموزش عالی) به سیستم آمریكایی هر روز بیش از پیش ذهن شاه و اطرافیانش را مشغول می‌داشت. از سوی دیگر با پیشرفت صنعت (هرچند نه چندان اصیل و پایه‌ای) نیاز به كارشناسان و متخصصان جدید بیشتر می‌شد كه در این زمینه سیستم آموزشی آمریكا بر اروپا برتری داشت. در كنار اینها ایجاد دانشگاههای غیرسیاسی نیز مدنظر بود. این عوامل و یك دسته عوامل دیگر باعث قدرت گرفتن اندیشه‌‌ی ایجاد یك دانشگاه به سبك آمریكایی گردید. محل ایجاد این دانشگاه، شیراز در نظر گرفته شد. زیرا شیراز علاوه بر اینكه از مركز یعنی تهران فاصله داشت و طبعاً جو سیاسی آرامتری داشت، شهری بود فرهنگی و ضمناً مورد توجه شاه. زیرا تقریباً همه‌‌ی مهمانان رژیم پس از تهران از شیراز نیز به خاطر وجود آثار تاریخی و به ویژه تخت‌جمشید بازدید می‌كردند. به طوری كه در آن زمان ما بسیاری از رهبران كشورها را در شیراز دیده بودیم.

اساس این دانشگاه كه در سال ۱۳۴۱ تأسیس شد و بعداً دانشكده‌های موجود دانشگاه شیراز مثل ادبیات، پزشكی و كشاورزی نیز زیر پوشش آن درآمد دقیقاً از دانشگاههای آمریكا الگوبرداری شده بود. لازم به ذكر است كه دانشكده‌‌ی پزشكی از قبل كم و بیش سیستم آمریكایی داشت و زبان انگلیسی در آن زبان اصلی بود و تعدادی از استادان آن نیز خارجی بودند و لذا ادغام این دانشكده در دانشگاه پهلوی خیلی ساده بود. برای اینكه این دانشگاه گرفتار بوروكراسی معمولی دانشگاههای دیگر نشود و ضمناً امكان اعطای امتیازات مستقیم به آن موجود باشد این دانشگاه در ابتدا دولتی نبود و كارمندان آن كارمند دولت محسوب نمی‌شدند و حتی به جای بازنشستگی صندوق ذخیره‌‌ی اختصاصی داشت. اعلام شده بود كه این دانشگاه دارای شهریه‌ای معادل ۱۲۰۰۰ ریال در سال خواهد بود كه در بدو پذیرش دانشجو گرفته می‌شود و تا یكی دو سال هم اجرا شد اما بعداً‌ به صورت قسطی درآمد و بعد هم در عمل لغو شد. شاید دلیل آن این بود كه حتی‌المقدور دانشجویان مرفه‌تر كه طبعاً كمتر سیاسی بودند وارد شوند زیرا در آن زمان تهیه‌‌ی ۱۲۰۰۰ ریال برای خیلیها مقدور نبود و لذا ممكن بود از شركت در كنكور این دانشگاه صرفنظر كنند. اما به زودی این موضوع منتفی شد زیرا تجربه نشان داده بود كه ایرانیها برای تحصیل فرزند خود به هر قیمت كه باشد هزینه‌های لازم را فراهم خواهند كرد. (تجربه‌ای كه بعدها مورد استفاده‌‌ی دانشگاه آزاد قرار گرفت و دیدیم كه حتی خانواده‌های فقیر در صورت لزوم به هر ترتیب شهریه‌‌ی لازم را برای تحصیلات فرزندان خود فراهم می‌كنند.)

تأسیس دانشگاه پهلوی همزمان با پایان تحصیلات متوسطه‌‌ی من و گرفتن دیپلم رشته‌‌ی ریاضی بود. در ابتدا چون اعلام شده بود كه دانشگاه پهلوی فعلاً رشته‌‌ی مهندسی ندارد و دارای رشته‌های پزشكی، كشاورزی، علوم و علوم‌انسانی است تصمیم نداشتم كه در كنكور آن شركت كنم اما شدت یافتن بیماری پدرم كه به سرطان مبتلا شده بود باعث شد كه در كنكور آن هم شركت كنم. زیرا برادر بزرگم در تهران اقامت داشت و مادرم هم كه قبلاً‌ فوت كرده بود لذا با بیماری پدرم من بزرگ خانواده می‌شدم و باید خانواده را سرپرستی می‌كردم (یعنی دو برادر و دو خواهر كوچكتر از خودم را). به هر حال در كنكور این دانشگاه و نیز دانشگاه تهران شركت كردم. در آن زمان هر دانشگاه برای خود كنكور جدا برگزار می‌كرد. در دانشگاه تهران متقاضی دانشكده‌‌ی فنی بودم و در كنكور هم پذیرفته شدم. در دانشگاه پهلوی نفر سوم كنكور شدم. كنكور دانشگاه پهلوی به نظرم بسیار بهتر و مناسب‌تر بود زیرا قسمت عمده‌‌ی سؤالات برای سنجش هوش داوطلبان تهیه شده بود و پس از آن سؤالات زبان انگلیسی، زبان فارسی و علوم (ریاضی و فیزیك و شیمی) بودند. هر دو كنكور دو مرحله‌ای بودند. در دانشگاه تهران پس از پذیرش اولیه یك كنكور اختصاصی برای تعیین رشته وجود داشت و در دانشگاه شیراز یك مصاحبه‌‌ی حضوری. با توجه به رتبه‌‌ی بالایی كه در كنكور دانشگاه پهلوی به دست آورده بودم و پس از مصاحبه نیز همین رتبه را داشتم (البته به دلیل شركت نكردن نفر دوم در واقع رتبه‌‌ی دوم كنكور را داشتم) و شدت یافتن بیماری پدرم و بستری شدنهای مكرر او، از شركت در قسمت دوم كنكور دانشگاه تهران صرفنظر كردم و بدین‌ترتیب دانشجوی دانشگاه پهلوی شدم.

در مورد دانشگاه پهلوی گفتنی بسیار است. صرفنظر از اینكه نیت اولیه‌‌ی تأسیس آن چه بود و تا چه حد بر مبنای نیازهای كشور و چه مقدار ناشی از مسائل سیاسی و یا جاه‌طلبیهای رژیم بود باید قبول كرد كه حداقل از نظر علمی و آموزشی نكات مثبت زیادی داشت.

برنامه‌‌ی آموزشی اولیه تلفیق كالج و دانشگاههای آمریكایی بود. یعنی چون در ایران چیزی به نام كالج وجود نداشت و بعد از دبیرستان بلافاصله دانشگاه قرار می‌گرفت لذا دو سال اول دانشگاه اختصاص به دروس عمومی و پایه داشت مثل فارسی، زبان انگلیسی، تاریخ تمدن، ریاضی، شیمی، فیزیك، اقتصاد و غیره كه به آن دوره‌‌ی «علم و هنر» می‌گفتند ( و بعدها ادبیات و علوم). پس از آن برحسب علاقه و نمرات اكتسابی، دانشجویان به رشته‌های مختلف پزشكی و علوم و … تقسیم می‌شدند و وارد دانشكده‌های مربوط می‌شدند كه مدت هریك متناسب با آن رشته بود.

اولین رئیس دانشگاه پهلوی دكتر لطفعلی صورتگر بود كه قبلاً رئیس و بنیانگذار دانشكده‌‌ی ادبیات دانشگاه شیراز قبلی و استاد دانشگاه تهران بود. معاون آموزشی دانشگاه و به اصطلاح آن زمان «پروست» یك آمریكایی به نام «والتر گروز» بود كه می‌گفتند قبلاً كشیش بوده است. مأموریت عمده‌‌ی گروز تأسیس یك دانشگاه كاملاً آمریكایی بود. كارمندان بیشتر همان كارمندان قبلی دانشگاه شیراز و محل دانشگاه نیز همان ساختمانهای دانشگاه شیراز بود. استادان قبلی نیز به این دانشگاه منتقل شدند. اما برای درسهای جدید تعدادی استاد آمریكایی و انگلیسی استخدام شدند. مثلاً تدریس زبان انگلیسی توسط استادان آمریكایی و انگلیسی مثل «اُدانل»،‌ «فیلد» و یك آمریكایی دیگر و نیز دو ایرانی انجام می‌شد. ادبیات فارسی توسط همان استادان دانشكده‌‌ی ادبیات قبل یعنی دكتر مژده، دكتر شفیعی، خانم دكتر شجیعی، دكتر نورانی وصال و دكتر خاوری تدریس می‌شد. تاریخ تمدن را دكتر خوب‌نظر و دكتر ابوالحسن دهقان درس می‌دادند. ریاضی را ابتدا دكتر منوچهر وصال و دكتر رجوی تدریس می‌كردند. فیزیك توسط دكتر فرزانه، شیمی توسط دكتر مشفق و دكتر علی معصومی تدریس می‌شد و … .

Comments