مهراب امیری

ای رهنمای من

ای مهربان‌ترین دلیل وجود هنوزه‌ی انسان به روی خاک

ای بهترین سلام

روزی هزاربار در حسرت دوباره‌ی یک نگاه تو

از عمق جان من چنین می‌رسد ندا

ای کاش تمامی شیب‌ها پایدار بود

ای کاش زمین یک پی گسترده‌ی بزرگ داشت

محکم و قطور

روی یک خاک استوار

با توان باربری تمام زندگی

شاید اگر که چنین بود

آن پای خسته‌ات کمی آرام می‌گرفت

شاید اگر که چنین بود

آن شنبه‌ی سیاه هرگز نمی‌رسید

ولی نه …

تو آمده بودی تا با تمامی این ای کاش‌ها کنی ستیز

تو آمده بودی تا آن پای خسته را

خسته‌تر کنی

اصلاً، عاشق، خرابِ خستگی است

و تو همیشه در این ستیزها پیروز می‌شدی

اما،

ای رهنما

ای مهربان‌ترین دلیل

ای مطمئن‌ترین ضریب اطمینان من

من هنوز هم

در ستیز با «ای کاش آخرین»

در دام این زمین سیه‌کار مانده‌ام

و روزی هزار بار

از عمق جان من

می‌توان این بانگ را شنید

ای کاش آن شنبه‌ی واپسین نمی‌رسید.

Comments