مهراب امیری


استادِ سلام


باز هم آرام از پله‌ها بالا می‌آید و در هر گام تنها یک پله

باز هم در هر پاگرد کمی می‌ایستد.

اگر قبلاً او را دو سه روز در هفته می‌دیدم اکنون مدتی است که هرروز می‌بینم‌اش. همان‌گونه که بود. با پایی خسته اما قامتی استوار.

هنوز هم وقتی به او سلام می‌کنم با تمام چهره‌اش پاسخ می‌گوید.

آسان‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم او را می‌بینم، واضح و روشن، زنده و پویا.

هنوز هم هر نگاهش دنیایی زندگی است و هر سلام‌اش روحی تازه.

هنوز هم هر لبخندش ایده‌ای است برای ماندن و هر کلام‌اش ایده‌ای برای انسان ماندن.

به‌راستی یک روز و یک ماه و یک سال چه تفاوتی دارد برای یادی که در گوشه‌گوشه‌ی خاطرات ما جاری است.

برای یادی که فراموش کردن آن فراموش کردن لذت بزرگواری است، فراموش کردن لذت وارستگی است، فراموش کردن لذت عشق است.

او در ذهن ما جای گرفته؛

نه…

او در قلب ما حک شده است. او در قلب ما آن زمان حک شد که پیش از شناخت مصالح ساختمانی به شناخت وجدان انسانی تأکید کرد؛ هنگامی که پیش از آموزش راه‌سازی به ما راه‌های انسان بودن آموخت؛ آن زمانی که قبل از روش‌های اجرای ساختمان روش‌های بزرگ بودن را عملاً نشان داد. آن‌گاه که در هر کلام‌اش پیش از ترمیم ساختمان، ترمیم آسمان موج زد. ترمیم آسمان زندگی، ترمیم آسمان انسانیت، ترمیم مردانگی.

و این‌گونه بود که ما به یاد تمام درس‌ها، به یاد تمام مردانگی‌ها و به یاد تمام سلام‌ها برای همیشه قسمتی از قلب خود را در کنار تربت پاکی جای گذاشتیم که آرمگاه استادِ سلام است.

Comments