ف. دانش

ای یارِ در هوای خوش و خواب زندگی من بودم و تو بودی و اسباب زندگی
در عین بی‌تكلفی، از قید هرچه رنگ وارسته از سقوط به غرقاب زندگی
می‌گفتمت: «علی! مگر این عاشقانه نیست مینویی بلند به سیماب زندگی؟»
می‌گفتی‌ام هماره: من و تو مسافریم در لحظه‌ی همیشگی و ناب زندگی
باید رویم تا كه مگر پشت زیستن پیدا كنیم واژه‌ی نایاب زندگی
ای همسفر تو با منی و در كنار من در هستی‌ام گرفته‌ای آداب زندگی
پیوسته با هم‌ایم پشت زلال اشك بی‌ترس از تباهی و گرداب زندگی
تصویر دستهای من و تو به دست هم عكسی است جاودان شده در قاب زندگی
اكنون رسیده‌ام به دلِ ماجرای عشق با قایق تو گذر كنم از آب زندگی
زیباست این تحمل و تاب و توان من در شور بی‌تحمل و بی‌تاب زندگی

برای بانوی متفاوت، مینو نعمت‌اللهی

شیراز – فروردین ۸۴

Comments