کرامت تفنگدار

تكیده و

غمگین

بی‌ تكیه‌گاه عشق و

خار خنجری در گلو

چنان كه آهِ سیاهِ حنجره‌ی زخمی‌ام

خراش خون‌آلود فریادی‌‌ست

كه خوابِ خاموشِ خفتگانِ خاك را

پریشان می‌كند

آی!

رفیق همیشه‌ی تنهایی شبهای من

در سالهای سخت بی‌همزبانی!

هنوز وقت آن نبود كه

بر زورق مرگ بنشینی و

از مرز شیدایی و فراموشی

این گونه شتابان

بگذری

آ… ی!

سنگ صبور گلایه‌های تلخ من

بر بالش خیس اشك!

هنوز برگریزان تندباد پاییز

یاسهای سپید شب‌بو را

بر خاك نیفشانده بود

كه تو

چونان شاپركی بال‌افشان

از رخنه‌ی دیوار گلزار جهان

به ناكجا‌آباد خزان هجران

پربگشایی

آ… ی!

یار یاور نیوشای گریه‌های دلتنگی من

در بستر باران‌خورده‌ی بیماری!

هنوز فرزندان زمین

گستره‌ی شعور و دانش تو را

چونان گشادگی دستانت

به تجربه

درنیافته بودند

كه زبان گرم مهربانت را

دركام كشی

و ما را

مغموم و دلشكسته

در هیاهوی سكوت وهم‌آلود خود

بنشانی

نه!

باور نمی‌كنم

باور نمی‌كنم كه برج بزرگ ارگ فروریخته باشد

هنوز باور نكرده‌ام

كه ضجه‌ی غریبانه‌ی خواهرانم

نبودن تو را جار می‌زند

هنوز باور نكرده‌ام

كه هق‌هق سوزان آزاده و

پوریا و

باوند

در خاموشی لبان تو باشد

نه!

هنوز باور نكرده‌ام

كه چشمان مینو

در حیاط خانه

دنبال تو می‌گردد

نه! … نه! … نه!

هنوز باورم نیست

كه دستهای تو

دیگر دیوان حافظ را نمی‌گشاید

و لبهایت

عاشقانه‌ترین ترانه‌ی ایمان را نمی‌سراید

نه!

تو، هنوز اینجایی

و هر روز صبح، پیاده

از خانه به سوی دانشكده می‌روی

هنوز درختان

در انتظار گذشتن تو

در دو سوی خیابان

صف كشیده‌اند

هنوز دو چشم منتظر

با عادتی چهل‌ساله

در خانه

به در خیره مانده است.

تیرماه ۸۳

Comments