حجت‌علی عظیمی

دوست دارم چند جمله‌ای از گذشته‌های مهندس بهپور از آنچه به من گفته‌ است بگویم. من كارمند بخش راه و ساختمان هستم. ما روبروی دفتر مهندس هستیم. مهندس گاهی مرا صدا می‌زد و من به اتاق او می‌رفتم. گاهی هم در حین كار با هم صحبت می‌كردیم. مهندس مردی باخدا، باایمان، باحوصله و باسواد بود. بهتر بگویم تمام چیزهای خوبی كه خداوند ممكن است برای یك انسان درنظر بگیرد در قلب ایشان وجود داشت.

چند روز پیش از آنكه از دنیا برود مرا به اتاقش صدا كرد. دختر من منشی ایشان بود. گفت: آقای عظیمی، می‌خواهم كاری برای دخترت كرده باشم، آدم نمی‌تواند به فردای خودش اطمینان داشته باشد. گفتم خدا نكند،‌ ان‌شاءالله كه عمر 120 ساله كنید. مهندس گفت عمر اگر 20 سال باشد اما با عزت و درستكاری و همراه با كمك و درك كردن گرفتاریهای مردم، بهتر از عمر 120 ساله‌ای است كه با بی‌اعتنایی و بی‌هیچ كار مثبتی بگذرد. مهندس همیشه كمكهای مالی فراوانی به نیازمندان می‌كرد و حتی اگر احساس می‌كرد كه در دفتر كارش چیزی مورد احتیاج است خودش خریداری می‌كرد.

چرا خوبان در جوانی می‌میرند؟

حجت‌علی عظیمی

كارمند دانشكده‌ی مهندسی

بخش راه وساختمان

Comments