منوچهر دانش‌پژوه

به مناسبت چهلمین روز درگذشت برادر عالیقدرم مهندس لطفعلی بهپور

بر خفتن دو چشم تو چشم جهان گریست بر جسم همچو جان تو هر جسم و جان گریست
سر روانِ تو، نه به هر گلشن است و باغ «مینو» بدین سرای و به جنت «جنان» گریست
آن مهربان پدر كه از سر عالم گذشته بود می‌رفت و در فراق توی مهربان گریست
مادر كه سالها به وجود تو منتظر بس روز و شب كه در طلبت هر زمان گریست
بودی تو غمگسار همه از سنین خُرد در دوری تو دیدة خُرد و كلان گریست
در دورة‌ شباب و جوانی خریده رنج بر جان خویش، كز آن آسمان گریست
مهر تو همچو مهر فلك نوربخش عام ابر سخای تو چو یمِ بیكران گریست
چینند هر گلی كه به است آن به رنگ و بوی گلچین دهر چید گل و بوستان گریست
غوغا فتاد و ولوله در شهر، این از آن پرسید و ناله كرد و هم این و هم آن گریست
این یك به كوی گفت كه مردی رشید مُرد وان یك چو مرغ خسته پری زآشیان گریست
خالی چو ماند مسند درس تو ز اوستاد جویای علم و فضل بر آن آستان گریست
در علم و حلم، چون تو كم آید به روزگار گویی به رفتن تو زمان بر مكان گریست
بس چشمه‌های اشك بخشكید در غمت آن چشمها كه اشكِ‌ چو جوی روان گریست
هم نوجوانِ چهره چو گل، پژمریده رخ هم پیرِ پشت خم‌شده همچون كمان گریست
چل روز رفت كز غم مرگت به پیچ و تاب گر تاب جسم رفت به سوگت روان گریست
چل روز رفت و در عجبم از توان خویش وز پیكری كه گه به نهان،‌گه عیان گریست
عمر بهاری‌ات چه شتابان خزان گرفت بعد از تو بایدم به بهار و خزان گریست
گویند با زمان گذرد سوگ و غم، ولی بس غم كه بایدش به جهان جاودان گریست
هستی ما كه قافله‌ای رهرو فناست گم كرده راه در پی تو كاروان گریست
هر پیر كاو بلای جهان بیش آزمود پیرانه‌سر به ماتم پیر و جوان گریست
برنا كه همچو سرو نجنبد به باد دهر از پافتاده همچو من ناتوان گریست
از نوك خامه، خون قلم بر ورق چكید هر واژه قطره‌ای است كه چشم زبان گریست
بس ناله‌ها رسا شد و فریاد بركشید بس عقده‌ها كه مانده به كام و دهان گریست
بر خاكت آیم و چو رُخت در نقاب خاك! باید به حال خویش و بر این خاكدان گریست
* * *
دنیا كتاب قصه، ولی قصة غم است آن كاو بخواند غصه بر این داستان گریست
دنیا و هرچه هست در او چون نماندنی است عاقل به خنده بر سر این خان و مان گریست

نیاوران- تیرماه ۱۳۸۳

منوچهر دانش‌پژوه

Comments