مهراب امیری

آخرین كلاس

چه‌ خاطره‌انگیز شد این شنبه‌های آخر حضور ما

یك هفته، ما منتظر سر كلاس

با هیچ دغدغه، بی‌هیچ دلهره، بی‌ذره‌ای هراس

این عادتی شده بود دیگر برای ما

كه هرشنبه‌ای، دو دقیقه مانده به ساعت چهار

تو می‌آیی

با آن لباسهای اتوكرده و تمیز

آرام و باوقار

و با یك مكث دلنشین شروع می‌كنی

درس جدید را. اما چه انتظار …

اما چه انتظار.

تو دیگر نیامدی و به راستی به جز دست مرگ

چه كسی یا قدرتی،

بزرگ بود آنقدر كه مانع شود تو را،

به رسیدن سر كلاس.

آری تو رفته‌ای، ولی ما مؤمنیم به ماندن كنار تو …

و این شنبه كنار تربت پاك‌ات ایستاده‌ایم

محزون و سوگوار

و از نشئة حضور تو

مست و بی‌قرار

این بار تو آرام خفته‌ای و ما حرف می‌زنیم

اما در انتهای قلبمان، انگار ما هنوز هم ساكتیم

و تو اینگونه آغاز می‌كنی سخن:

«فرزندان من، این درس آخر است:

هركس در این جهان، اینگونه زیست

«مردانه‌وار و مَرد»

بی‌شك به یاد او

این آخرین كلاس هم تشكیل می‌شود.»

آری هنوز هم تو به ما درس می‌دهی

یك درس دیگر از كتاب عشق

یك درس «زندگی»

و ما از یاد نمی‌بریم كه روزی در این جهان

مردی بزرگ

به پهنای آسمان

می‌كرد زندگی.

و هركس اینگونه زیست

«مردانه‌وار و مَرد»

بی‌شك به یاد او

ای آخرین كلاس هم تشكیل می‌شود.

مهراب امیری

دانشجوی عمران

Comments