بخش دهم

حدود نیم‌ساعت در دفتر ابوحسن در اتاقی منتظر ماندیم. سپس ما را به دفتر او هدایت كردند. معلوم بود كه تازه از خواب برخاسته است. در آن روزها به دلیل مسائلی كه در جریان بود و مشكلات فراوان، كادرهای رهبری الفتح دارای مشغله‌‌ی زیاد بودند و فرصت كمی برای استراحت داشتند. ابوحسن نیز كه ظاهراً تمام شب گذشته را بیدار و مشغول به كار بوده قبل از آمدن ما با همان لباس نظامی و پوتین بر روی یك تخت برای ساعتی به خواب رفته بود. شخصی بود بلند قامت و چهارشانه و قوی‌هیكل. انگلیسی را نسبتاً خوب صحبت می‌كرد.

به ما خوشامد گفت و اظهار داشت كه تا حدودی در جریان كار ما می‌باشد و از ما خواست كه كمی درباره‌‌ی خودمان و سازمان صحبت كنیم. مسعود رجوی گفت كه ما همه چیز را قبلاً‌ نوشته و در اختیار الفتح گذاشته‌ایم. (توسط فتح‌الله در زمانی كه در قطر با الفتح  تماس گرفته بود). این البته پاسخ نسنجیده و بچگانه‌ای بود. زیرا واضح بود كه شخصی در موقعیت ابوحسن آنقدر وقت و فراغت نداشت كه بتواند آن نوشته‌های مفصل را بخواند آن هم قبل از اینكه ما عملاً وارد مذاكرات شویم و همكاری شروع شود. (این از خصوصیات مسعود رجوی بود كه اغلب بیش از آنكه فكر كند حرف می‌زد و تصور می‌كرد به همان اندازه‌ای كه خودش به موضوعی اهمیت می‌دهد دیگران هم باید اهمیت بدهند و چون خودش از حفظ كردن مطالب و بحث و گفتگوهای دراز خوشش می‌آمد این گمان را در مورد بقیه نیز داشت. ضمناً این كار از نظر تشكیلاتی نیز غلط بود زیرا قرار گذاشته بودیم كه در پاسخ هر سؤال مشورت مختصری بشود و آنگاه اصغر كه سرپرست گروه محسوب می‌شد جواب نهایی را تعیین كند.) ابوحسن برای لحظه‌ای روی درهم كشید و گفت شما و من اینك زنده و حاضر روبه‌روی هم نشسته‌ایم چه نیازی به آن نوشته‌هاست؟ به دنبال این پاسخ اصغر بدیع‌زادگان و من رشته‌‌ی صحبت را به دست گرفتیم و چون اصغر در زبان انلگیسی روان نبود بعضی مطالب را او و توضیح بیشتر را من ارائه می‌كردم. البته حتی‌المقدور خلاصه و بدون حاشیه رفتن و ارائه‌‌ی جزئیاتی كه می‌دانستیم لزومی ندارد. اصولاً این موضوع معلوم بود كه وقتی سازمان الفتح ترتیب آوردن ما را تا آنجا داده و با ابوحسن كه یكی از برجسته‌ترین شخصیتهای الفتح بود برای ما قرار ملاقات و مذاكره گذاشته است، پس حتماً مراحل كسب اعتماد و پذیرش در حد یك سازمان انقلابی را طی كرده است و در این مرحله باید به اساسی‌ترین مطالب پرداخت نه آن طور كه مسعود رجوی فكر می‌كرد بیان جزئیات از زمان تأسیس سازمان تا وضعیت فعلی كه در نوشته‌ها دهها صفحه به آن اختصاص داده شده بود.

ابوحسن با دقت به سخنان ما گوش می‌داد و گاهی سؤالاتی هم می‌كرد. پس از حدود نیم‌ساعت كه به این ترتیب گذشت شروع به صحبت كرد و گفت كه من ابتدا چند سؤال از شما خواهم كرد و پس از دریافت پاسخهای شما آنگاه نظر قطعی سازمان الفتح را در مورد همكاری با شما به اطلاعتان می‌رسانم. سؤالاتی كه او مطرح كرد و از ما خواست كه یادداشت كنیم پنج سؤال بود به شرح زیر:

۱.چرا سازمان الفتح را برای همكاری انتخاب كردید؟

۲.امكانات شما چیست؟ منابع مادی شما از كجا تأمین می‌شود؟

۳.از كجا می‌دانید كه لو نخواهید رفت؟

۴.اگر بین مذهب و انقلاب (مبارزه) تناقضی پیش آمد كدام را انتخاب خواهید كرد؟

۵.ما در صورت توافق، تا آخر با شما خواهیم بود. شما تا كجا با ما خواهید بود؟

سؤالات بسیار عمیق و حساب‌شده بود و معلوم بود كه قبلاً در مورد آنها فكر شده است. در واقع شاید بیش از آنكه هدف سؤالات به دست آوردن اطلاعات از وضع و امكانات و نظرات ما باشد، ارزیابی كیفیت و محتوای سازمان و پختگی سیاسی آن بود.

پس از مشورت مختصری، به ابوحسن گفتم كه پاسخ این سؤالات قدری وقت می‌خواهد. ابوحسن گفت من هم انتظار ندارم كه همین الآن پاسخ بدهید. شما فعلاً به اقامتگاه خود برگردید و پس از تهیه‌‌ی پاسخ سؤالات، آنها را توسط سعید برای من بفرستید و من بعد از مطالعه‌‌ی پاسخ شما، جلسه‌‌ی دیگری با شما خواهم داشت كه نتیجه را در آن جلسه به شما خواهم گفت.

بدین‌ ترتیب خداحافظی كرده، به هتل برگشتیم و از همان شب مشغول تهیه‌‌ی پاسخ سؤالات شدیم. با سعید قرار گذاشتیم كه پس فردای آن شب برای بردن پاسخ سؤالات مراجعه كند.

قسمت اعظم وقت ما در این فاصله صرف مشورت و تهیه‌‌ی پاسخ و ترجمه‌‌ی‌ آن به زبان انگلیسی شد. فقط برای شام و ناهار به بیرون از هتل می‌رفتیم و گشت مختصری در شهر می‌زدیم. پاسخ به سؤال اول مشكل نبود. زیرا ما اطلاعات كاملی در مورد مبارزات فلسطینیها و به خصوص سازمان الفتح در طول سالهای قبل به خصوص پس از جنگ شش روزه‌‌ی اعراب و اسرائیل به دست آورده بودیم. داشتن دشمن مشترك، واقع شدن در یك منطقه، پیوند سرنوشت مبارزات منطقه، داشتن اعتقادات و فرهنگ مشابه و خیلی مسائل دیگر دلیل انتخاب الفتح بود.

پاسخ به سؤال دوم نیز با توجه به اینكه از امكانات سازمان مطلع بودیم دشوار نبود. معهذا باید سعی می‌كردیم كه در ارائه‌‌ی امكانات خود واقع‌بین باشیم نه كمتر از آنچه هستیم و نه بیشتر خود را معرفی نكنیم. ضمناً هرچند كه سازمان الفتح مورد اعتماد بود اما بر اساس یك اصل عمده‌‌ی‌ امنیتی، یعنی ارائه‌‌ی اطلاعات فقط در حد نیاز، اطلاعات غیرضروری و بیش از حد ارائه نكنیم. در مورد منابع مادی نوشتیم كه از امكانات مادی خود اعضاء تأمین می‌شود و با توجه به اینكه در این مرحله از مبارزه، مخارج زیادی نداریم نیازمند متكی شدن به امكانات مادی غیراعضاء نیستیم.

در مورد سؤال سوم توضیح دادیم كه مسائل امنیتی را چگونه رعایت می‌كنیم. اما در عین حال این جمله را افزودیم كه با همه‌‌ی اینها هیچگاه نمی‌توان صددرصد مطمئن شد كه لو نخواهیم رفت. بالاخره مبارزه خطر دارد، همانطور كه امید پیروزی هست، بیم شكست هم وجود دارد و لذا باید تمام تلاش خود را برای لو نرفتن تا هنگام شروع مبارزه‌‌ی عملی و حتی پس از آن به كار بریم ولی به هر حال ریسك لو رفتن همیشه وجود دارد و باید آن را پذیرفت.( با توجه به اینكه سازمان قبلاً شرح وضعیت و روشهای خود را نوشته و به الفتح داده بود شاید مهمترین نكته در پاسخ به سؤال سوم همین قسمت اخیر بود یعنی اینكه ما می‌دانیم كه خطر لو رفتن همیشه وجود دارد و برای آن آمادگی روحی و عملی داشته باشیم و خود را شكست‌ناپذیر ندانیم. در غیر این صورت نشان از ناپختگی و غرور بیجای سازمان داشت.)

اما مهمترین سؤال سؤال چهارم بود. دلیل اهمیت این سؤال را من بعداً شرح خواهم داد اما فعلاً به پاسخ آن اشاره می‌كنم. پس از بحث و مشورت زیاد جواب سؤال را به این شكل تهیه كردیم كه از نظر سازمان تناقضی بین اعتقادات مذهبی و مسأله‌‌ی مبارزه پیش نخواهد آمد اما اگر به فرض چنین تناقضی پیش آید سازمان مبارزه را انتخاب خواهد كرد.

در مورد سؤال پنجم پاسخ دادیم كه ما امیدواریم و فكر می‌كنیم كه تا آخر با شما خواهیم بود اما باید توجه كرد كه اصولاً ادعا در مورد مسائلی كه در‌ آینده باید در مورد آن تصمیم گرفت و بستگی به شرایط آینده دارد غیرعلمی است و لذا ما براساس تفكر و شرایط فعلی این ادعا را داریم و امیدواریم كه تا آخر به همین صورت بماند اما ادعای غیرعلمی هم نمی‌كنیم. شما می‌توانید بگویید كه تا آخر با ما خواهید بود زیرا به مرحله‌ای رسیده‌اید كه امكان تصمیم‌گیری قطعی و مطمئن را دارید اما ما اگر الآن چنین ادعایی داشته باشیم نمی‌توانیم آن را ثابت كنیم.

پس از تهیه‌‌ی پاسخها آنها را به انگلیسی ترجمه كردیم كه البته قسمت عمده‌‌ی ‌ترجمه را من انجام می‌دادم هرچند بقیه هم كمك می‌كردند اما كارهای آن را نیز من در نهایت تصحیح و تكمیل می‌كردم و دقت می‌كردم كه لغات و جملات و تعابیری كه به كار می‌روند كاملاً صحیح باشند و احیاناً باعث برداشت غلط یا سؤتفاهم نشوند زیرا این موضوع خیلی مهم بود. مثلاً یادم می‌آید كه یكی از بچه‌ها در ترجمه جمله‌ای كه در مورد امكانات تهیه‌‌ی اسلحه بود لغتی را به كار برده بود كه مفهوم آن این می‌شد كه ما امكاناتی در مورد ساخت اسلحه داریم در حالی كه منظور وجود امكاناتی در مورد تهیه‌‌ی اسلحه بود نه ساخت آن كه طبعاً نیاز به كارخانه‌‌ی اسلحه‌سازی دارد!

به هر حال در روز مقرر و با تأخیر، سعید به ما مراجعه كرد و پاسخ مكتوب سؤالات را گرفت و برای ابوحسن برد. تا روز بعد كه برای اطلاع از ساعت ملاقات با ابوحسن به ما مراجعه كنند كمی در خیابانهای امان به گردش پرداختیم. هرشهری برای خود دیدنیهایی دارد و امان هم استثناء نبود و گردش در شهر و آشنایی با آن برای ما جالب بود به خصوص با كنجكاویهای رسول مشكین‌فام كه می‌خواست از همه‌چیز سردربیاورد و گاهی از سكوی مغازه‌ای بالا می‌رفت تا ببیند در دیگ مغازه چه می‌پزند و آنگاه غش‌غش می‌خندید. یادش گرامی باد كه سراپا شور و صمیمیت و صفا بود. اما در آن روزها در امان جریاناتی می‌گذشت كه نگران‌كننده بود. خصومت بین ملك‌حسین و فلسطینیها در حال تزاید بود. ملك حسین كه از قدرت روزافزون فلسطینیها در اردن كه به صورت دولتی درون اردن عمل می‌كردند بیمناك شده بود و مشغول تدارك و زمینه‌چینی برای سلب قدرت و در صورت لزوم اخراج سازمانهای مبارز فلسطینی و سازمان آزادیبخش فلسطین بود كه شكل دولت فلسطینی را پیدا كرده بود. البته تحریكات آمریكا و اسرائیل هم در این مورد نقش مهمی داشت. در واقع مقدمات سپتامبر سیاه در حال شكل گرفتن بود. فلسطینیها نیز به صورت تظاهرات خیابانی و در نوشته‌ها و رادیوهای خود چه در اردن و چه در سایر كشورهای عربی ملك حسین را به باد انتقاد و حتی ناسزاگویی گرفته بودند كه با توجه به وقایع بعدی شاید این كارها تندروی بود. شاید هم چاره‌ای نداشتند. به هر حال در همین چند روز ما شاهد تظاهرات خیابانی چندی بودیم كه دستجات فلسطینی به راه انداخته و شعارهای تندی علیه ملك حسین می‌دادند مثل این شعار كه یك دسته از آنها كه از جلو هتل ما می‌گذشتند می‌دادند:

ثوره الثوره الشعبیه                          انقلاب، انقلاب توده‌ها

یا خدم الامبریالی                            ای نوكران امپریالیسم

…                          …

كه معلوم بود منظور از نوكران امپریالیسم ملك حسین و اطرافیانش می‌باشد. بدیهی بود كه ناسزاگویی به پادشاه اردن آن هم در پایتخت و در تظاهرات خیابانی و یا در روزنامه‌ها و مجلات و رادیوهای فلسطینی نشان از تشدید و بالاگرفتن اختلافات داشت. در هر حال امان ملتهب بود و بوی بحران به خوبی حس می‌شد. تراب كه كمی عربی یاد گرفته بود روزنامه‌ها را می‌خواند و برای ما ترجمه می‌كرد.

بعد از یك روز دیگر سعید به هتل آمد و ما را به نزد ابوحسن برد. ابوحسن در این جلسه با حالتی بسیار دوستانه اظهار داشت كه: «من نوشته‌های شما را در پاسخ به سؤالات خود خواندم و اكنون نظر سازمان الفتح را ابراز می‌دارم. ما شما را دوست و متحد خود می‌دانیم و بدین وسیله اعلام می‌كنیم كه هركمكی، به هر میزان ممكن و در هر كجا كه لازم باشد در اختیار شما قرار خواهیم داد.» آنگاه گفت كه دوستان خود را برای آموزش و پیوستن به ما در هر زمان كه بخواهید و به هر تعداد كه می‌توانید به اینجا اعزام دارید. ما از شما و دوستانتان به گرمی استقبال می‌كنیم.

بدین ترتیب همكاری سازمان با جنبش الفتح رسماً شروع شد. عصر همان روز قرار شد كه من به بیروت برگردم و فتح‌الله را در جریان امر قرار داده و سپس به دوبی بروم و تعدادی از اعضای سازمان را كه در آنجا در انتظار نتیجه‌‌ی كار بودند مطلع كنم تا به بیروت بروند و از آنجا توسط فتح‌الله به اردوگاه فلسطینیها اعزام شوند.

همان روز عصر توسط یك اتومبیل كرایه‌ای فلسطینی كه البته چند مسافر دیگر نیز داشت عازم دمشق شدم. یك گذرنامه‌‌ی فلسطینی برای من صادر شد (اینها در واقع گذرنامه نبود بلكه بهتر است آن را برگ یا جواز عبور نامید). این جواز عبور در اختیار راننده قرار گرفت تا تشریفات عبور از مرز را او انجام دهد. قرار شد كه پس از رسیدن به دمشق مرا به یك اتومبیل دیگر فلسطینیها كه عازم بیروت باشد تحویل دهد. شب بود كه به دمشق رسیدیم و طبق برنامه، راننده مرا به اتومبیل دیگری كه عازم بیروت بود هدایت كرد و جواز عبور را هم به راننده‌‌ی‌ آن اتومبیل داد و به او سفارشهای لازم را در مورد انجام تشریفات عبور از مرز كرد. بالاخره از دمشق راه افتادیم و حدود نیمه شب بود كه وارد بیروت شدیم. قرار ملاقات من با فتح‌الله در نقطه‌ای در یك میدان مركزی شهر به نام «ساحه‌الشهدا» بود. این میدان تقریباً مثل میدان توپخانه در تهران است كه حد فاصل محلات اعیان‌نشین و فقیرنشین شهر بود. قرار بود روزها صبح و عصر در دو نوبت فتح‌الله هر روز در این نقطه حضور یابد تا اگر كسی از اردن رسید بتواند او را ملاقات كند. اما چون رسیدن من به بیروت حدود نیمه‌شب اتفاق افتاد پیدا كردن فتح‌الله در آن هنگام مقدور نبود. لذا در صدد برآمدم كه هتلی در همان حول و حوش ساحه‌الشهدا پیدا كنم. از این رو به طرف این میدان حركت كردم. (محل پیاده شدن از اتومبیلی كه مرا به بیروت آورد نزدیك همین میدان بود.) نزدیك به میدان وارد یك كوچه‌‌ی پهن شدم كه به میدان می‌رسید. اما در این كوچه با وجود اینكه آخر شب بود درهای تعدادی از خانه‌ها باز بود و زنهایی با وضعیتهای زننده در جلو درها نشسته بودند و یك پلیس هم در وسط كوچه گشت می‌زد. فوراً متوجه شدم كه اینجا از محلات هرزگی در بیروت است اما برگشتن از وسط كوچه درست نبود لذا آرام و خونسرد كوچه را طی كرده و متلكهای زنان هرجایی را ندیده گرفته و بالاخره وارد میدان شدم.

ساحه‌الشهدا میدان بزرگی است و در خود میدان و اطراف آن مسافرخانه‌هایی درست مثل همان مسافرخانه‌های اطراف توپخانه وجود دارد. اما در آن هنگام همه‌‌ی آنها بسته بودند. بالاخره یكی از آنها را كه درخود میدان قرار داشت در نظر گرفته، زنگ زدم. ابتدا كسی جواب نداد اما بالاخره پس از چندین بار زنگ زدن مسافرخانه‌چی خواب‌آلوده و بااخم در را گشود. گفت اتاق نداریم. گفتم من خسته‌ام و در این هنگام نمی‌توانم دنبال اتاق بگردم؛ بالاخره یك جایی در این مسافرخانه برای امشب برای من پیدا كن، صبح زود خواهم رفت. گفت فقط یك اتاق كوچك در پشت بام داریم كه خالی است. گفتم اشكالی ندارد. همان هم قبول است. این اتاق، یك اتاق كوچك با در ورودی دولنگه بود كه درست روی پشت‌بام قرار داشت و تخت و وسایل فرسوده‌ای در آن بود. اما به هر حال از پرسه زدن درخیابان بهتر بود. به خصوص با وضعیتی كه ما داشتیم و لازم بود همواره در شرایطی باشیم كه خطر مواجهه با پلیس یا هرگونه وضعیت غیرعادی پیش نیاید. هنگامی كه روی تخت دراز كشیده بودم به نظرم رسید كه لای دولنگه‌‌ی در گاهی تاریك می‌شود و دو مرتبه روشن، مثل اینكه كسی از لای در مراقب من باشد و داخل را نگاه كند. چون این جریان تكرار شد كم‌كم داشتم یقین پیدا می‌كردم كه كسی به پشت در می‌آید و برمی‌گردد. در اینگونه مواقع افكار ترسناك و ناراحت‌كننده زود به ذهن انسان هجوم می‌آورد. زیرا از یك طرف درگیر یك كار تشكیلاتی و سیاسی مخفی بودم كه طبعاً باید به همه‌چیز مظنون بود، از سوی دیگر در این مسافرخانه‌‌ی پرت و پلا، در آن هنگام شب و در آن مكان هیچ‌ بعید نبود كه كسی قصد كشتن و سرقت اموال یك مسافر را داشته باشد؛ آنهم مسافری كه از ورود او در آن موقع شب و تنها، می‌شد فهمید كه كس دیگری از محلش مطلع نیست.

به هر حال به سبك فیلمهای پلیسی آرام پشت در رفتم و ناگهان در را گشودم ولی هیچكس نبود. بعد از قدری دقت به اطراف متوجه علت تاریك و روشن شدن درز بین دولنگه‌‌ی‌ در شدم. قضیه این بود كه درست در آن طرف میدان و روبه‌روی این مسافرخانه، چراغهای نئون یك فروشگاه یا مؤسسه طبق معمول به فواصل زمانی معین خاموش و روشن می‌شد و همین باعث تاریك و روشن شدن پشت در اتاق می‌گردید.

هرچند جریان فوق مسأله‌‌ی ساده و تاحدودی مضحك به نظر می‌رسد اما هدفم از نوشتن آن این بود كه چگونه وقتی انسان درگیر مسائل سیاسی و امنیتی است هر حادثه‌‌ی ساده و كوچك می‌تواند ذهن او را اشغال كند و باعث واكنش او گردد.

صبح فردا فتح‌الله را در محل معهود ملاقات كردم و پس از آنكه او را در جریان كارها گذاشتم برای تهیه‌‌ی بلیت هواپیما به دفتر هواپیمایی خاورمیانه كه متعلق به لبنان است رفتیم و برای همان روز بلیت به مقصد دوبی گرفتم. چند ساعتی را كه وقت داشتیم گشتی مجدد در شهر زدیم و بعد از ناهار به یك سینما رفتیم كه فیلمی درباره‌‌ی فلسطینیها نشان می‌داد و یك فیلم كوتاه هم از مراسم رژه‌‌ی ارتشهای عربی به یك مناسبت خاص (كه حالا یادم نیست) قبل از فیلم اصلی به نمایش درمی‌آمد به نام «معارد العربی».

بعد از ظهر با فتح‌الله خداحافظی كرده و از بیروت به دوبی پرواز كردم. پس از رسیدن به دوبی در یك هتل به نام هتل توریست كه هتل نسبتاً خوبی بود اتاقی گرفتم. در این هنگام از سال (مردادماه)، دوبی فوق‌العاده گرم است ولی هتل به كمك كولرهای متعدد دائماً خنك نگهداشته می‌شد. اختلاف درجه حرارت بین بیرون و لابی هتل در روز حداقل ۱۵ درجه و اختلاف حرارت لابی و كریدور هتل با دمای اتاق هم چیزی در حدود ۱۵ درجه بود. در اتاق كه فضای چندان بزرگی هم نداشت یك كولر گازی شبانه‌روز روشن بود و تازه یك پنكه سقفی هم هوای خنك كولر را در اتاق پخش می‌كرد.

فردای ورود به دوبی بلافاصله به طرف آدرسی كه از بچه‌ها داشتم حركت كردم. بچه‌ها یك اتاق در یك خانه‌‌ی كوچك در یك محله‌‌ی نسبتاً فقیرنشین كرایه كرده بودند و تعدادشان شش نفر بود. قرار بود كه من آنها را در جریان امر گذاشته، مطلع سازم كه به بیروت بروند و محل قرار فتح‌الله را هم به آنها بگویم. چون اعضای سازمان یكدیگر را معمولاً نمی‌شناختند یا حداقل من و این شش نفر همدیگر را نمی‌شناختیم نام یكی از آنها را به عنوان رابط می‌دانستم یعنی «جلیل» (جلیل سیداحمدیان) و به منظور اطمینان قرار بود او را با نام مستعاری كه در تهران صدایش می‌كردند یعنی «مش جل» صدا كنم. در واقع این یك نوع رمز شناسایی بود. پس از آن من باید به ایران مراجعت می‌كردم و سازمان را در جریان وقایع می‌گذاشتم.

وقتی خانه‌‌ی موردنظر را پیدا كردم در آن هم باز بود و مش جل را صدا زدم. هیچكس را ندیدم جز تعدادی از همسایه‌ها كه اغلب زن یا نوجوان بودند. دو سه نفر از آنها كه توجه‌شان جلب شده بود به سوی من آمدند و من به هر شكلی بود به آنها فهماندم كه با شش نفری كه در این خانه اقامت دارند كار دارم. اما آنها با اشاره و حركات دست و ذكر كلمه‌‌ی «شُرطه» (=پلیس) (چون فهمیده بودند عربی نمی‌دانم) به من فهماندند كه پلیس آنها را دستگیر كرده و برده است.

این خبر مثل پتك بر سرم كوبیده شد. در یك لحظه هزار فكر به مخیله‌ام خطور كرد. چه شده است؟ آیا سازمان لو رفته؟ آیا بچه‌ها لو رفته‌اند؟ كار ساواك بوده؟ كار سازمانهای امنیتی خارجی بوده؟ خلاصه هیچ معلوم نبود چه پیش آمده است. اما در آن هنگام تقریباً با اطمینان تصور می‌كردم كه مسأله‌ای سیاسی در كار است. در هرصورت ماندن در آنجا كاملاً صحیح نبود زیرا ممكن بود محل تحت كنترل باشد و یا حتی شاید منتظر مراجعه‌‌ی افراد دیگری هم باشند. چون هیچ چیز معلوم نبود. لذا با سرعت از آنجا دور شدم و به هتل برگشتم. مدتی فكر كردم كه در این شرایط چه باید كرد؟ تماس با ایران از طریق تلفن یا تلگراف و غیره كه اصلاً درست نبود زیرا با توجه به اینكه نمی‌دانستم چه پیش آمده خطرناك بود. هیچ راهی هم برای كسب اطلاع وجود نداشت. تنها راه این بود كه هرچه سریعتر به ایران برگردم. از هتل به محل دفاتر هواپیمایی كه اغلب در یك محل قرار داشتند مراجعه كردم و دفتر هواپیمایی ایران‌اِر (هما) را پیدا كردم. فروشنده‌‌ی بلیت، یك هندی بود كه در پاسخ من برای گرفتن بلیت گفت كه تا یك ماه دیگر همه‌‌ی پروازها پر شده و بلیتها به فروش رفته است. هرچه با او چانه زدم كه من ایرانی هستم و كارمند دولت و باید حتماً سریعاً به ایران بروم و از این حرفها،‌ هیچ توجهی نكرد و همان جواب اول را تكرار كرد. بحث كردن با او فایده نداشت. به سراغ دفاتر دیگر هواپیمایی رفتم. ولی در همه‌جا وضع همان بود و همه كم و بیش تا چند هفته‌‌ی دیگر بلیتهایشان به فروش رفته بود.

به ناچار به كنار اسكله رفتم تا شاید از طریق دریا بتوانم خود را به ایران برسانم. اما در آن زمان تنها وسیله‌‌ی رفت و آمد دریایی همان لنج بود كه به قدری خطرناك و كثیف و شلوغ بود كه فقط به درد مسافران قاچاق و قاچاقچیها می‌خورد و غیر از اینها تنها بومیها و ماهیگیران و كارگران دریایی از آن استفاده می‌كردند. به هر حال حتی در شرایط عادی هم مسافرت شخصی كه ظاهراً از ایتالیا آمده، دانشگاهی است و برای تفریح یا مطالعه‌‌ی علمی به ایتالیا رفته بوده است (یعنی خودم) و از تهران پرواز داشته و حالا با این لنجها از دوبی ناگهان سر از بندر لنگه درآورده است مشكوك می‌نمود چه برسد در وضعیتی كه من داشتم و مطمئن نبودم كه حتی هواپیما برای من امنیت داشته باشد.

مجدداً به محل دفتر ایران‌اِر برگشتم و با هندی كذایی شروع به چانه‌زدن كردم. در این هنگام از سال تعداد زیادی از ایرانیها و اعراب مرفه در شیخ‌نشینها جهت گذراندن تابستان و فرار از گرمای وحشتناك دوبی و سایر شیخ‌نشینها به ایران می‌آمدند و حتی عده‌ای از آنها در ایران و به خصوص شیراز دارای خانه و باغ بودند لذا وضع بلیت خیلی خراب بود و هندی بیچاره هم تقصیری نداشت.

Comments